تبليغاتX
تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست
یکشنبه 1387/08/19
دو شعر...
 

اجباري

مثل سربازي گم‌نام

ـ كه با عشق به وطن ـ

به جبهه مي‌رود

دوست‌ات دارم،

مثل سرباز وظيفه

ـ كه مجبور است بجنگد ـ

دوست‌ات دارم.

تو

مين ميدان‌هاي جنگي هستي

كه يك روز به جاي دشمن

زير پاي من

منفجر مي‌شوي.

 

۲

نه داوود نبي هستم

و نه عصايي در دست‌ام دارم.

شاعري كودك

در شهري كوچك و خيس‌ام

چتري دارم كه گاه بالاي سرم راه مي‌رود

و گاهي عصاي دل‌تنگي‌ام مي‌شود

در عصرهاي پاييز.

حتا مار آبي هم ني‌ستم

و تو اژدها خيال‌ام مي‌كني.

پنجره‌اي كوچك‌ام

كه به دنيايي بزرگ باز مي‌شود

و سراغ تو را مي‌گيرد.

 

+ نوشته شده در 17:42
دارد سخني گرم چنان چون چايی
جز شعر و ادب ندارد او دارايی
اين قافيه‌ها جور شده تا آيد:
داوود ِ ملك‌زاده‌ی آستارايی
. . . (زنده‌ياد عمران صلاحی)