تبليغاتX
تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست
چهارشنبه 1388/02/23
چاپ دوم
 

چاپ دوم مجموعه‌ی شعر داوود ملک‌زاده در نمايش‌گاه کتاب

خبرگزاری‌ی كتاب ايران(ايبنا): چاپ دوم «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» سروده‌‌ي داوود ملك‌زاده از سوی نشر فرهنگ ایلیا در نمایش‌گاه کتاب تهران عرضه شده است.

به گزارش خبرگزاري‌ي کتاب ايران (ايبنا)، اين مجموعه‌‌ي شعر به تازه‌گي به چاپ دوم رسيد و در نمايش‌گاه امسال كتاب تهران عرضه شده است.
 
اين اثر براي نخستين‌بار در شهريور ۸۶ توسط نشر فرهنگ ايليا منتشر شد و با استقبال نسبتن خوب جامعه‌ي‌ ادبي مواجه شد.
 
در مجموعه‌ي‌ «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست»،‌۶۱ شعر كوتاه داوود ملك‌زاده گنجانده شده است. «اولتیماتوم»، «با سپاس از نامه‌رسان»، «دزدانه»، «خواب با قرص ماه»، «خانه‌سازی» و «رعایت»، «جيك جيك»، «شب امتحان »، «اقرار » از جمله شعرهاي اين مجموعه است.

 شعر «با سپاس از نامه‌رسان!»:  جهان را به نام تو مي‌شناسند/ و تو در شهر ناشناخته مانده‌اي/
شهر را به نام من مي‌شناسند/ و من / مثل واوهاي‌ام غريب‌ام./ من آن شاعري هستم/ كه در تو زندگي مي‌كند./ ما را /ـ فعلا ـ/ كسي نمي‌شناسد/ جز پستچي محله/ كه اين نشاني را/ هرگز فراموش نمي‌كند:/ «آستارا، خيابان حافظ، برسد به دست داوود».

اين مجموعه در جايزه‌ي‌ كتاب شعر جوان قيصر امين‌پور در سال گذشته نامزد دريافت بهترين مجموعه‌ شعر شده بود.

داوود ملك‌زاده متولد ۱۳۶۱ آستارا و دانش‌جوي كارشناسي‌ي‌ ارشد زبان و ادبيات فارسي است. از وي علاوه بر این مجموعه‌، مجموعه شعر «شعر جوان آستارا» در سال ۸۴ منتشر شده است. وي چند اثر ديگر نیز در دست انتشار دارد.  مجموعه‌ «آستاراي من، ساراي من» از جمله‌ آن‌هاست. 

چاپ دوم «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» با ۱۰۰ صفحه، ‌در قطع رقعي و شمارگان ۱۱۰۰ نسخه از سوي انتشارات فرهنگ ايليا در بيست و دومين نمايش‌گاه کتاب تهران در اختيار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

 

روی جلد «تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست»

 

مجموعه‌ي شعر "تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست" سروده‌ي داوود ملك‌زاده به چاپ دوم رسيد. اين كتاب در نمايش‌گاه بين‌المللي‌ي كتاب تهران در قسمت ناشران عمومي، راه‌روي ۱۶، غرفه‌ي ۱۱، انتشارات فرهنگ ايليا عرضه شده است. 

* * *

 

. . . اخبار مربوط در خبرگزاري‌ها و سايت‌هاي ادبي . . .

ـ چاپ دوم تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست / ايسنا

ـ مجموعه‌ي‌ شعر «تهران برای شعر شدن شهر كوچكی‌ست» سروده‌ي داوود ملك زاده به چاپ دوم رسید / آتي‌بان

ـ تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست" به چاپ دوم رسيد / وازنا

 

 * * *

 

. . . يك شعر ديگر از مجموعه‌ي شعر "تهران..." سروده‌ي داوود ملك‌زاده . . .

با زيباترين گل‌ها به ملاقات‌ام بيا

اما يادت باشد

به گل‌فروش بسپار

بوي گل‌ها را در باغچه‌ي خودش نگه‌دارد

اصلن براي‌ام گل مصنوعي بياور

و چند قطره از عطر خودت را

كه در آن مي‌پاشي

نه، نه، صبر كن!

لطفن همه‌ي اين‌ها را فراموش كن!

خودت بيا!

            فقط

                  زود!

                          (باربارز۲، ص ۶۴)

 

+ نوشته شده در 18:3
جمعه 1388/01/28
 

ـ تمدید مهلت ارسال اثر به مسابقه‌ي "جايزه‌ي شعر منصور"

 

ـ يك نقد جالب بر كتاب شعر «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» نوشته‌ي حسين نظريان در وب‌لاگ "صبح جا مانده است"

 

ـ داوود ملك‌زاده آثار تازه‌اي منتشر مي‌كند / ايسنا

 

 

و يك شعر از خودم كه به احتمال قوي در مجموعه‌ي جديدم خواهم بود.

 

           حسرت

كاش جاي تماس بي‌پاسخي بودم

ـ ناشناس ـ

وقتي كه زنگ گوشي‌ات را

بي‌صدا مي‌كردي.

 

كاش غنچه‌ي نرگسي بودم

كه در ليوان اتاق‌ات

وا مي‌شدم.

 

كاش جاي شكرهاي حل‌نشده‌ي چايي‌ات بودم

كه در حسرت كام‌ات

ته‌نشين مي‌شد.

 

كاش جاي عسل صبحانه‌ات بودم

چسبيده به قاشقي كه

به ظرف‌شويي مي‌رفت.

 

كاش جاي تمبر باطل‌شده‌اي بودم

در گوشه‌ي نامه‌ي برگشتي‌ات.

 

كاش جاي لاستيك آژانسي بودم

كه تو را به آرايش‌گاه مي‌رسانْد.

 

كاش جاي پول خرد راننده‌ي تاكسي بودم

وقتي كه تو مي‌گفتي: بماند آقا!

  

كاش جاي دو قرص نان بودم

كه خارج از نوبت

به دست تو مي‌رسيدم.

 

كاش

يك ذره از ويروس ناچيز زكام‌ات بودم

كه با سرفه‌اي ساده

در هوا گم مي‌شدم.

 

كاش جاي قرص زير زباني بودم

ـ كه پنهاني ـ

نجات‌ات مي‌دادم.

 

كاش جاي چشمي‌ي در بودم

تا چشم‌ات را توي چشم‌ام مي‌گذاشتي.

 

كاش جاي روزنامه‌باطله‌اي بودم

براي كفش‌هاي خسته‌ات.

 

كاش آب خوش‌شانسي بودم

در شير خراب دست‌شويي‌ات

و چكه چكه چكه

به هدر مي‌رفتم.

 

كاش جاي فحشي بودم

كه از دهان‌ات بيرون مي‌پريد.

 

كاش قورباغه‌اي بودم

در مردابي نه چندان دور

كه از آوازش

كلافه مي‌شدي.

 

كاش جاي شمع تولدت بودم

و تو فوت‌ام مي‌كردي، زود!

 

كاش جاي جمله‌هاي كتاب درسي‌ات بودم

ـ كه هرگز سوال امتحاني نمي‌شدند ـ

و در حسرت اين‌كه تو زيرشان خط بكشي

سياه مي‌شدم.

 

كاش سرخي‌ي ناچيزي بودم

كه در موي‌رگ‌ چشم‌هاي‌ات

جريان داشت.

 

كاش جاي خنكاي كولري بودم

كه نيمه‌هاي شب

ـ دزدانه ـ

از چاك سينه‌ات سر مي‌خورد.

 

كاش آن لكه‌ي ديواري بودم

و با اشاره‌ي انگشتي ـ كه با زبان‌ات خيسانده‌اي ـ

پاك مي‌شد.

 

كاش فقط يك‌شب

دندان درد تو مي‌شدم،

غر مي‌زدي        ولي مدام به فكر من بودي.

 

*

 

آه،

چه طالع بي‌مقداري

هيچ‌يك از اين‌ها ني‌ستم

اشرف مخلوقات‌ام

عاجز عاجز

با حسرتي تمام‌نشدني.


 

سرايش شعر: از تير ماه 87 تا اسفند 87

ويرايش: فروردين 88

 

 

+ نوشته شده در 3:24
جمعه 1387/12/30
مي‌توانست بهتر از اين باشد؟!

 

يك توضيح درباره‌ي پست قبلي

 بي‌خيال تقويم‌ها

هر روز

سال نويي را آغاز مي‌كنم.

دعاي تحويل سال

با لب‌هاي تو

مستجاب مي‌شود

وقتي كه مرا حالي به حالي مي‌كني...

(حوّل حالنا، از مجموعه‌ي تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست)

اولن سال نو را به همه‌ي دوستان تبريك مي‌گويم. اميدوارم كه همواره بر قله‌هاي 88 بايستند.

قبل از آن‌كه شعرهاي پست جديد را بگذارم درباره‌ي پست قبلي مي‌خواستم نكاتي را مطرح كنم. اول اين‌كه از همه‌ي كساني كه وقت گذاشته بودند و شعر را خوانده بودند تشكر مي‌كنم. برخي از دوستان نظرات تحليلي و مفصلي نوشته بودند و عده‌اي هم به اختصار نظر داده بودند. عمده‌ي نظرات پيرامون اين جملات خلاصه بود: «شعر قوي و ارزش‌مندي بود...» و «مي‌توانست بهتر از اين باشد» و چند مورد ديگر. بايد به عرض دوستان برسانم نه آن تاييد بي‌دليل وُ بي‌نشانه كمكي به من و شعرم مي‌كند، وَ نه گفتن حرف كلي‌ي «مي‌توانست بهتر از اين باشد» به درد من و هر كس ديگري مي‌خورد. ما هر اثري را كه مي‌خوانيم اين جمله‌ي كلي شامل آن مي‌تواند باشد: «مي‌توانست بهتر از اين باشد». گفتن اين حرف بدون نشان دادن سطري و يا سطرهايي از شعر و توضيح پيرامون آن را مي‌توان نوعي رفع تكليف و خالي نگذاشتن عريضه تلقي كرد. البته ناگفته نماند دوستاني هم بودند كه به دقت كارها را خوانده بودند و نظرات‌شان مرا بر آن داشت تا دوباره شعر را مرور كنم و روي آن بينديشم و هم‌چنين براي كارهاي بعدي آن نظرات را مد نظر داشته باشم.

 چاپ دوم...

مجموعه‌ي «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» در دست چاپ دوم است. احتمالن تا نمايش‌گاه كتاب آماده شود. ان‌شاالله بعد از اين كتاب،‌ مجموعه‌ي بعدي‌ام را هم به ناشر خواهم سپرد.شايد براي رباعي‌ها هم فكري بكنم.

با توجه به اين‌كه چند شعر از از مجموعه‌ي «تهران براي...» حذف شده بود، اميد بر آن دارم كه در مجموعه‌ي ديگرم آن شعرها را بياورم. يكي از همين شعرها «تهران‌نامه» بود كه شرح آن در پست‌هاي خيلي قبلي آمد. سه بند ديگر به اين شعر اضافه كردم كه در اين‌جا براي‌تان مي‌گذارم.

 

    تهران‌نامه

۱

خانه‌ها

يكي

يكي

طلوع مي‌كنند

پيش از آن‌كه خورشيد

از پشت كوه بيرون بزند

و شهري شود

 

۲

كيف‌هاي خواب‌آلود

با كت و شلوارهايي بي‌سشوار

و نيم‌چه‌ بوسه‌هايي خشكيده

از ساعت‌ صفر عاشقي...

تنها قسمتي‌ست از سريال مترو

 

۳

نگران تهران مي‌شوم

وقتي حس مي‌كنم

زير پاي‌اش را خالي كرده‌اند

و هر لحظه ممكن است

ب

  ر

   ي

     ز

       د...

 

۴

خوش به حال برج‌هاي تهران

كه هم‌سايه‌ي خدا شده‌اند

و فكر مي‌كنند

اگر يك روز

مهمان ناخوانده بيايد

از هم‌سايه‌ي‌شان

نان قرض مي‌كنند

 

۵

دل‌ام براي تهران مي‌سوزد

با بنزين سرب‌دار

و شهر،

سياه‌تر مي‌شود

 

۶

دل‌مان خوش است

لااقل

هميشه ميداني براي آزادي هست

بايد دور سرش طواف كرد

 

۷

متاسف‌ام

كه چرا قلب كشورم سياه است،

و روابط‌مان

هر روز تيره‌تر مي‌شود؟!

 

+ نوشته شده در 18:41
چهارشنبه 1387/10/18
آستارا؛ تنها بندر بي‌كشتي‌ي جهان
 

 آستارا؛ تنها بندر بي‌كشتي‌ي جهان

 آااااي آهسته‌ رو!

اين‌جا خبري‌ست انگار.

كوه‌ها به دريا نگاه مي‌كنند

پري‌هاي دريايي مي‌رقصند

ماهي‌ها با تور

به بهشت و جهنم مي‌روند.

محققان مي‌گويند:

"خزر نام مناسبي براي اين دريا ني‌ست"

در نقشه‌هاي جهان

 روي آن نوشته‌اند: Caspian sea!

مي‌گويند

خاويار دارد اين دريا

كه هر دانه‌اش

عمر نوح مي‌بخشد

شايد هم

جاودانه‌گي‌ي خضر...

نه خورده‌ام

و نه دست مردم ديده‌ام

اين نان سياه اوزون برون را...

*

از اتاق من

نه بام سفالي‌ي هم‌سايه

كه بالكن ِ طبقه‌ي ِ دوم ِ آپارتمان ِ شماره‌ي ِ 13

از مجتمع بايرام‌بگ را مي‌بينم

با لباس‌هاي آويزان

مثل لب‌هاي صاحب‌خانه‌اش.

فقط كنار زدن پرده كافي ني‌ست

براي ديدن آسمان

بايد به كنار شهر بروي

مراقب پرده‌ها باش

هميشه اتفاقي براي افتادن دارد

و دوستاني كه منتظرند

از تو سوتي بگيرند!

*

وعده‌ها هميشه تو خالي‌اند

چه در سياست

چه در عشق و ازدواج،

حتا وعده‌ي دوچرخه‌ي پدر

براي املاهاي بيست‌ام

چيزي بود

مثل شعارهاي انتخاباتي.

فرودگاهي ني‌ست،

و بال‌گرد رييس‌جمهور محترم

چمن ورزش‌گاه را قيچي مي‌كند

بي‌خيال تربيت ِ بدني

نامه‌ها از گوني‌هاي اقتصاد پر مي‌شوند

سهم شما از عدالت محفوظ است.

فقط

منتظر خرداد باشيد...

*

در به در

دنبال بندريم

با منظور، بي منظور

خزر،

هم‌چنان بزرگ‌ترين درياچه‌ي جهان است

و آستارا

تنها بندر بي‌كشتي‌ي جهان

با سوييت‌هايي با پنجره‌هاي نيمه‌باز

با خورشيدي كه هر صبح

در تخت‌هاي دو نفره

ولو مي‌شود.

 

+ نوشته شده در 17:3
یکشنبه 1387/08/19
دو شعر...
 

اجباري

مثل سربازي گم‌نام

ـ كه با عشق به وطن ـ

به جبهه مي‌رود

دوست‌ات دارم،

مثل سرباز وظيفه

ـ كه مجبور است بجنگد ـ

دوست‌ات دارم.

تو

مين ميدان‌هاي جنگي هستي

كه يك روز به جاي دشمن

زير پاي من

منفجر مي‌شوي.

 

۲

نه داوود نبي هستم

و نه عصايي در دست‌ام دارم.

شاعري كودك

در شهري كوچك و خيس‌ام

چتري دارم كه گاه بالاي سرم راه مي‌رود

و گاهي عصاي دل‌تنگي‌ام مي‌شود

در عصرهاي پاييز.

حتا مار آبي هم ني‌ستم

و تو اژدها خيال‌ام مي‌كني.

پنجره‌اي كوچك‌ام

كه به دنيايي بزرگ باز مي‌شود

و سراغ تو را مي‌گيرد.

 

+ نوشته شده در 17:42
دارد سخني گرم چنان چون چايی
جز شعر و ادب ندارد او دارايی
اين قافيه‌ها جور شده تا آيد:
داوود ِ ملك‌زاده‌ی آستارايی
. . . (زنده‌ياد عمران صلاحی)